تبليغاتX
خاطرات زندگی من و همسرم

سلام

از همتون ممنونم که برام کامنت گذاشتین و دلداریم دادین و آرزوی سلامتی برام کردین... کاش زودتر برمیگشتم باور کنید حرفاتون خیلی بهم کمک می کنه اینکه می بینی برای یک سری آدم مهمی که حتی اسم واقعیشون نمی دونی و ندیدیشون و شاید هم هیچوقت نبینیشون

مخصوصا زهرای گلم

زهرا جان یک جمله از حرفات خیلی به دلم نشست ... اینکه گفتی به حرف هیچ کس اهمیت نده

واقعا گل گفتی حرف یکعده آدم قارقار کلاغه یا عر عر خر!

در حال حاضر بد نیستم در طول روز دائما با احساسات ضد و نقیض درگیرم یک موقعی کلی احساس خوشبختی می کنم و صدها هزار بار خدا رو شکر می کنم که بدون دردسر بچه دار شدم و بچه سالم و خوشگل و ملوسی دارم ولی امان از دم غروب ... احساس می کنم هر چی غم توی این دنیاست تو دل منه ... فقط کافیه یکی بهم بگه بالای چشمت ابروه ... سریع اشکم در میاد

روز جمعه مادرشوهرم اومده تهران که بهم کمک کنه ... فعلا که خونه خودم هستم و چون تنها هم نیستم مشکلی ندارم ... آوین هم همش بغل مادربزرگشه و فقط وقتی می خواد شیر بخوره میاد سراغ من!

منم کارهای شرکت رو آوردم خونه و مشغول انجام دادنش هستم چهارشنبه قراره ببرم و تحویل بدم

البته گفتم باید با من یک قرارداد موقت امضا کنید هنوز که قراردادم آماده نشده و منم دیروز مدیرم رو تهدید کردم که اگه با من قرارداد امضا نکنید من تا پایان مرخصیم دیگه شرکت نمیام بعدش اگه قرارداد سالیانه مو بستین که هیچ وگرنه یکراست میرم اداره کار ازتون شکایت می کنم! و کلی جیغ جیغ دیگه کردم

دیگه آقا دمشو گره کرد نشست سرجاش و گفت غلط می کنن باهات قرار نبندن! اصلا کی این حرف رو زده (قبلا خودش گفته بود) من پشتت هستم و کلی مزخرف دیگه

به این نتیجه رسیدم که فقط باید سلیطه بازی از خودت در بیاری که ازت بترسن و دهنشو ببندن

کلی تا الان پشت سر من توی شرکت حرف بوده انگار تا بحال خانم حامله ندیده بودن

یک عده از آقایون داشتن سکته می کردن که چرا من شش ماه مرخصی با حقوق دارم

یک عده هم نقل مجلسشون اینه که بشینن تجزیه و تحلیل کنن که من برمی گردم سرکار یا نه

یک عده عقیده دارن زن باید بشینه خونه بچه شو بزرگ کنه

یکی هم میگه نه پس مهد برای چیه؟

مدیرم برام تعیین تکلیف می کنه که برای بچه ات پرستار بگیر!

...

خوشحالم که باعث شدم یک سرگرمی برای یک عده آدم بیکار فراهم بشه! جالب اینجاست که این جماعت کم کم 40 سال سن دارن! بازم می گن خانمها خاله زنک هستن!!!! بنازم به این رو

فعلا برم به کارهای شرکت برسم

پ.ن

خیلی دلم می خواد براتون عکسهای آوین و اتاقشو بذارم ولی بلد نیستم یکی برام توضیح بده چکار باید بکنم. ممنونم

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط ترنم  | 

سلام

من ترنم هستم! نمی دونم کسی منو یادش هست یا نه؟

دقیقا 94 روز پیش آوین به دنیا اومد. زندگی ما بعد از به دنیا اومدن آوین خیلی تغییر کرده من حسابی قاطی کردم...تقریبا یک هفته بعد از زایمانم حالتهای افسردگیم شروع شد و همچنان گریبان گیرم است و روز به روز حالمو بدتر می کنه

مجبور شدم برم پیش روانپزشک ... احساس می کنم تا تیمارستان فقط یک قدم فاصله دارم!

با وجودی که خودم می خواستم بچه دار بشم و چند ماهی مصرانه تحت درمان بودم و وقتی فهمیدم باردار شدم کلی شاکر بودم الان پر شدم از احساسات ضد و نقیض

روزی صد بار میگم چه غلطی کردم ... ولی وقتی که به صورتش نگاه می کنم دلم می خواد درسته بخورمش

روابطم با آرمان خیلی بحرانی شده دائما به جدائی فکر می کنم ... این مدت هم آرمان کارهای اداریش خیلی زیاد شده و خودشو در کار غرق کرده یا شرکته یا ماموریت وقتی هم که خونه است به زور چند تا جمله از روی اجبار باهاش حرف می زنم

فقط دلم یک کنج خلوت می خواد

فقط دلم می خواد آوین بخوابه و من راحت بشینم فکر کنم ... به روزهای مجردیم ... به اتاقم ... به شبهایی که تا دیر وقت بیدار می موندم و یادگار دوست شهرام ناظری گوش می دادم ... به صبحهای زودی که بعد از نماز آتش در نیستان گوش می کردم و کلی انرژی می گرفتم ... به زمانهایی که خونه تنها بودم یاد ایام شجریان رو میذاشتم و صداشو تا جایی که می تونستم می بردم بالا ... به صرفه جویی هام که بتونم پس انداز کنم و کامپیوترمو ارتقا بدم

فقط تو فکرم حوصله هیچ کسو ندارم ... موبایلم همیشه روی سایلنت است از 10 تا تلفن یکیشو جواب نمی دم ... به طرز وحشتناکی خسته ام ... من که اگه هر روز دوش نمی گرفتم شب خوابم نمی برد حالا هفته به هفته از روی اجبار حموم می کنم ... حتی حوصله ندارم صبح که بیدار میشم صورتمو بشورم ... گاهی چند روز یک بار هم موهامو شونه نمی کنم

از عید امسال که از مسافرت برگشتیم هیچ جا نرفتم فقط صح رفتم شرکت برگشتم خونه کلی استرس داشتم تا خونه خریدیم بعدش استرس اینکه می تونیم با قیمت مناسب خونه برای اجاره پیدا کنیم یا نه؟ با اون وضعیت اسباب کشی ... تنهایی وسائل خونه رو بسته بندی کردم ... بعدش هم که یک مدت با خانواده ام درگیر بودم که مثل سگ پشیمون شده بودم چرا نزدیک اونها خونه اجاره کردم

فشارهای کاری تو شرکت و از همه بدتر بیست روز آخر بارداریم که خیلی بهم سخت گذشت و از همون موقع تقریبا توی خونه زندانی شدم

حتی توی تهران هم جایی نرفتم در طول این یازده ماه فقط دو بار رفتم خونه تبسم و یک روز ظهر هم خونه دائیم! هر بار هم به آرمان می گم حتی یک روزه هم که شده جایی بریم میگه کار دارم نمی تونم مرخصی بگیرم

هنوز احساس می کنم توی شوک هستم هنوز بودن آوین رو باور ندارم ... دلم می خواد چشم باز کنم ببینم همش خواب بوده ... اصلا آرامش ندارم ... دچار ترس و توهم شدم ... تنها نمی تونم بمونم احساس می کنم کسی تو خونه است ... از آئینه می ترسم ... از اینکه چند دقیقه آوین رو تنها بذارم می ترسم ... حتی نمی تونم برم دستشوئی

همش می ترسم اگه چند دقیقه جلوی چشمم نباشه یکی می بردتش

از بعد از زایمان تقریبا هر روز خونه مامانم هستم از بس که توی خونه خودم می ترسم

این مدت هم که با این همه برف و سرما شنبه می رفتم خونه مامانم تا چهارشنبه عصر برمی گشتم خونه ... خیلی برام سخته که از 7 صبح تا 8 ش با این بچه کوچولو توی خونه ای که اصلا آرامش ندارم تنها بمونم

امروز دیگه تصمیم گرفتم خونه خودم باشم حالا ببینم تا کی می تونم طاقت بیارم از اینکه هر روز هم خونه مامانم باشم خجالت می کشم هر چند که اونجا مثل یک کلفت کار می کنم و دیگه اینقدر کارهای خونه وظیفه من شده که مامان حتی یک دستت درد نکنه خشک و خالی هم بهم نمی گه

خیلی از آرمان دور شدم خودم می دونم که اصلا بهش روی خوش نشون نمی دم ولی منم خیلی خسته ام و اون منو درک نمی کنه

نمی دونم چیکار کنم ... روانپزشم بهم گفت تو احتیاج به دارو داری ولی چون شیر میدی نمی تونی دارو مصرف کنی باید با روان درمانی معالجه بشی

شرکت هم اعصابمو داغون کرده ... 5 روز بعد از زایمانم مدیرم زنگ زده میگه کی میای سرکار!

الان هم مجبور شدم کار بیارم خونه انجام بدم ببرم تحویل بدم و قرار شده هفته ای دو روز 3-4 ساعت برم شرکت

نمی دونم آوین رو چیکار کنم

یکی از درگیریهی فکریم هم همینه ... اردیبهشت باید برگردم سرکار ولی نمی دونم آوین رو چیکار کنم ... مامانم که نگه نمی داره ... ترانه این ترم درسش تموم میشه میگه من نگه می دارم ولی مامان قبول نمی کنه ... دلم نمیاد بچه 6 ماهه رو بذارم مهد ... به مامان گفتم فقط تا یک سالگیش کمکم کن بعدش خیالم راحتتر ه می تونم بذارمش مهد ... فعلا که قبول نکرده ... بهش گفتم پرستار بگیرم بیاد خونه شما هم آوین رو نگه داره هم کار خونه رو می کنه قبول نکرد نمی تونم بچه کوچیک رو با پرستار توی خونه خودم تنها بذارم ... گاهی فکر می کنم یک سال نرم سرکار بمونم خونه تا بعدش با خیال راحت تر آوین رو بذارم مهد خودم هم برم سرکار ولی چیزی که واضحه که اولا کارمو که از دست میدم و نمی دونم بتونم یک سال توی خونه بمونم یا نه؟

من سابقه افسردگی داشتم بعد از ازدواجم تا یک مدت خیلی حالم خراب بود و افسردگی بعد از زایمان هم مزید بر علت شده دیگه نتونستم خودم جمع و جور کنم

اینه نتیجه یک ازدواج تحمیلی!

به شدت احساس می کنم دلم برای خودم تنگ شده

پ.ن

خواهش می کنم برام وعظه نکنید و نصیحتم نکنید بهتون اطمینان می دم که به اندازه کافی داغون هستم نیازی به زحمت شما نیست! فقط برام دعا کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط ترنم  | 

اینم دختر خوشگل ترنم ، آوین کوچولو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط ترنم  | 

وای وای وای ببخشید .  من زهرا ، مامان یاسین و دانیال همه جوره مخلص و چاکر شما هستم و واقعا عذر می خوام از اینکه این جینگولکم درست همین دیروز تب کرد و مریض شد و من نتونستم بیام اداره تا خبر تولد یک دخمل ناز و خوشگل و کوچولو رو به شماها بدم . خب حالا همین امروز اول وقت قبل از هر کاری اومدم تا خدمت محترم شما دوستان خوب عارض بشم که بله بالاخره ...

بالاخره...

بالاخره ترنم هم مامان شد.

دیروز یکشنبه ۶ آبان ماه ، توی یکی از قشنگترین فصلهای خدا ، ترنم مهربون ما به جمع مامانا پیوست . دیروز حدودای ساعت ۱۱زنگ زدم به موبایلش و همسرش جوابمو داد . اولش یک کم خجالت کشیدم .  ولی بعد ازش پرسیدم که چی شد بالاخره ؟  و آرمان بهم گفت که نی نی به دنیا اومده و حالش هم خوبه .  اما ترنم کمی درد داشت .  حدودای ساعت ۲ یک بار دیگه زنگ زدم به این امید که گوشی دست خودترنم باشه . اما باز هم همسرش جوابمو داد و گفت که حال هر دوشون خوب خوبه . منم از اونجایی که خیلی خیلی خانم محترمی هستم و صد البته خجالتی  روم نشد هیچی ازش بپرسم . باز هم دیشب ساعت ۹ شب زنگ زدم و باز هم آرمان جوابمو داد . (ترنم می کشمت . چرا گوشی دست خودت نبود . حالا این شوهرت با خودش می گه این زهرا عجب گیر سه پیچی داده به ترنم )بازم گفت که حالشون خوبه و ترنم هم از سر شب شروع به خوردن مایعات سبک کرده . خلاصه تنها اطلاعاتی که تونستم به دست بیارم این بود که نی نی زیاد درشت نیست و زیاد هم ریز نیست و متوسطه . (خدا وکیلی اینم پدرم در اومد تا فهمیدم )

راستی لابد همتون می دونید که من ساکن تهران نیستم والا به هر جون کندنی بود خودمو به ترنم می رسوندم و ۱۰۰۰ تا عکس و خبر براتون تهیه می کردم . حالا باز هم تماسهای بنده ادامه داره تا اخبار جدید رو در اختیارتون بذارم .

*****************************************

جدیدترین خبرها

سلام . من بالاخره امروز صبح تونستم با ترنم صحبت کنم . حال خودش و آوین کوچولو خوب خوب بود . بله اسم دختر کوچولوی ترنم بالاخره شد آوین . معنیشم می شه عشق . خداییش اسم به این قشنگی رو از کجا گیر آوردی ترنم؟

آوین کوچولو ساعت ۹ صبح یکشنبه ۶ آبان ، با ۳ کیلو و ۱۵۰ گرم وزن و ۵۱ سانت قد در بیمارستان کیان تهران به دنیا اومد . تولدت مبارک خانوم کوچولو

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط ترنم  | 

بعدا نوشتیم :

سلام بچه ها . طبق آخرین اخبار واصله از ترنم ، قرار سزارین روز یکشنبه ۶ آبان گذاشته شده است و فعلا ترنم در حال استراحت می باشد .

(زهرا)

**********************************************************************

سلام

من ترنم هستم...ترنم با یک شکم بسی گنده! به قول بابام شدم شبیه کپل مدرسه موشها

زهرای عزیزم زحمت کشیده و خبرها رو داده... البته من که می دونم چرا اینکارها رو می کنه مرتب زنگ می زنه و پیگیر حال من میشه و زحمت آب و جارو کردن اینجا رو هم به عهده گرفته! خب بلاخره هر چی باشه قحطی دختره و زهرا هم دو تا پسمل ناز و تپل داره ( که جون میدن برای چلوندن و گاز گرفتن ) که باید از حالا به فکر آینده شون باشه! احتمالا برای یکشون دخمل منو کاندید کرده برای اون یکی هم دختر ناز خواهرشو !!!!!

به من میگن آدم بی چشم رو دیگه!

القصه... من قرار بود تا ۱۰ مهر برم سرکار که دل هیچ کدومتون نخواد چنان سرمایی خوردم که اون هفته به زور ۹ مهر رو رفتم سرکار و با کلی چنگ اعصاب و کل کل با مدیرم موفق شدم مرخصی بگیرم! با وجود اینکه از چندین هفته قبلش بهش گفته بودم من تا کی می تونم بیام سرکار ولی فکر می کرد دارم شوخی می کنم روز آخر با دل درد شدید و گلو درد و تب منو کشید تا شرکت تا کاری که قرار بود تمومش کنم ظهر در حال مرگ بودم هر چی باهاش چونه زدم می گفت چند روز دیگه هم بیا کار داریم!

خلاصه با دلخوری تمام برگه مرخصی مو امضا کرد و منم با بچه های شرکت خداحافظی کردم و اومدم خونه و به مدت یک هفته افتادم توی رختخواب! تا آخر مهر ماه رو مرخصی استحقاقی هامو گرفتم و قراره از اول آبان مرخصی زایمانمو رو بگیرم هر چند که جناب مدیرم انتظار داره من اگه امروز زایمان کردم فردا صبح اول وقت تو شرکت آماده به خدمت باشم! به همین دلیل هم برام پیغام داده که طبیعی زایمان کنم خیلی بهتره!!!!!!!!!!!!!!!

در طول این مدت هم دختر ما هی تصمیم میگیره بیاد و من به زورررررررررر نگهش داشتم! چهارشنبه گذشته که رفتم دکتر دل درد و کمر درد شدید داشتم و انقباضات شکمم هم شروع شده بود دکتر تا معاینه ام کرد گفت تو تا شنبه هم اگه دوام بیاری خیلی خوبه ولی الان موقعش نیست برو خونه و فقط استراحت کن ... راه نرو از پله بالا و پائین نرو و سعی کن بیشتر به پهلوی چپت بخوابی چون سمت راستت انقباضش بیشتره شنبه بیا بیمارستان که ببینمت

خلاصه تا شنبه فقط استراحت کردم و بهتر شدم ولی شنبه احساس می کردم اطلا تکون نمی خوره چون در حالت معمول اینقدر وول می خوره که کلافه میشم خیلی ترسیدم رفتم بیمارستان دو ساعتی نگهم داشتن تا بلاخره خانم از خواب بیدار شده و لگد پرونیشو شروع کرد... هنوز دکتر نگران ریه بچه است بهم گفت همچنان در استراحت باش که اگه بتونی ۳۸ هفته رو کامل کنی خیالمون از بابت ریه اش راحت میشه و همچنین احتمال زردی گرفتنش هم کم میشه... من از شنبه خونه مامانم بودم چون آرمان صبح میره و شب میاد و تنها موندنم اصلا به صلاح نبود دیشب دیگه به زور اومدم خونه خودم هر چند که همین چند دقیقه پیاده روی باعث شد که وقتی رسیدم سر کوچه از شدت درد گوله گوله اشک بریزم!

احتمالا امروز و فردا (جمعه) رو اگه سر از بیمارستان در نیارم خونه خودم هستم که از شنبه برم خونه مامانم... یکشنبه نوبت ویزیتم است و احتمال بسیار زیاد سه شنبه یا چهارشنبه دیگه نی نی تشریف فرما خواهند شد

روحیه ام هم بسیاررررررر خسته است چون هیچ جا نمی تونم برم و این انتظار توام با درد هم کلافه کننده شده... راستش یک کمی هم استرس دارم استرس اتاق عمل ... استرس دردهای بعدش ... و از همه مهمتر استرس سالم و سلامت بودن بچه و اینکه از پس بچه داری برمیام یا نه

احساس می کنم که حسابی قاطی کردم

فکر نمی کنم دیگه بتونم کانکت بشم و اینجا رو می سپرم به زهرای گلم که قراره زحمت اطلاع رسانی رو بکشه ... متاسفانه چون درد دارم نمی تونم زیاد بشینم و به وبلاگاتون سر بزنم دلم برای همتون تنگ شده برام دعا کنید تا بعد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط ترنم  | 

سلام . من زهرا مامان یاسین و دانیال هستم . يکي از دوستان ترنم . قبل از هر چيز به اطلاع کليه دوستان مي رسونم که بنده وقتي با کلي خواهش و التماسهاي غير مستقيم  از همون نوعي که با دست پس مي زنن و با پا پيش مي کشن از طرف ترنم روبرو شدم ، حاضر شدم که دخمل کوچولوي ترنم رو در صدر ليست کانديداها براي عروس آينده ام  قرار بدم  حالا يا براي ياسين که خوشگل و نمکي تره و عزیز دردرونه اس و يا براي دانيال که تپل تر و سفيد تر و ته تغاریه (انشاالله ) و البته همون طور که می دونید ترنم حق ویژه ای گردنش داره .(کامنتشو که یادتون می یاد؟)حالا انتخاب با عروس خانومه .

به همين دليل چون من مادرشوهرم و ترنم ازم حساب مي بره و بالاخره گوشت دخترش لاي دندون منه قرار شده که من خبر تولد عروس خانمم رو به شما بدم . اما اين دخمل کوچولو مثل اينکه زيادي نازش خريدار داره و رو همين حساب تصميم گرفته که حسابي برامون ناز کنه و با صد خواهش و التماس قدم روي چشم ما بذاره . باشه خانومي . حالا که اينطوره ما منتظر مي مونيم .

حالا که اومدم و نوشتم بذار کمي از اوضاع و احوال مامان خانومي براتون بگم . راستش چند روز پيش با ترنم تماس گرفتم و فهميدم که دل درد و کمر درداي آخر بارداريش  که البته عادي هم هست شروع شده . دکترش بهش گفته بود که شنبه يعني روز عيد فطر وقت مناسبيه براي به دنيا اومدن بچه (البته طي عمل سزارين) . اما ديشب ترنم بهم خبر داد که دکترش گفته بايد سعي خودشو بکنه که يک هفته ديگه رو هم تحمل کنه  و اينطوري براي بچه بهتره . فعلا هم ترنم خونه مامانش داره استراحت مي کنه و ني ني گولو هم مشغول خداحافظي با فرشته ها و حوريه ها و ني ني هاي اون دنيا و بستن بار و بنديلش و چمدوناش .

به محض رسيدن اخبار جديد شما رو در جريان خواهم گذاشت . فعلا خدانگهدار .

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط ترنم  | 

سلام

دیروز کلی نوشتم طبق معمول این چند روز برق قطع شد و همه چیز به باد فنا رفت!

امروز هم آقای مدیر تشریف بردن اهواز بازم شر هر چی جلسه است انداخته گردن من

ایها الناس من فقط یک هفته دیگه سرکار هستم چرا من باید برم جلسه؟ آخه دیگه جلسه رفتن من چه فایده ای داره؟ بقیه همکاران عزیز نشستن اینجا سوت میزنن اونوقت من با این شکم که وقتی میرم تو اتاق کنفرانس اول نی نی وارد میشه باید با یک مشت مدیر زبون نفهم برم جلسه! اونهم با یک عالمه آقای نامحرم .... این جماعت اصلا به فکر اسلام نیستن

دیگه خیلی خسته ام فقط دلم می خواد این یک هفته هم بگذره از دست این جماعت کلافه شدم اصلا موضعیت منو درک نمی کنن ... دیگه نشستن اونهم به این مدت طولانی اذیتم می کنه ولی کی می فهمه انگار نه انگار بازم هر روز کلیییییییی کار رو سرم می ریزه و باید انجام بدم

یکی از همکارام که کاملا نقش دکور رو بازی می کنه اون یکی هم هر کاری که می خواد بکنه از من می پرسه دیگه بعضی وقتها دلم می خواد از دستش جیغ بزنم همه نامه هاشو من باید بنویسم چون نمی ونم چه جوری باید بنویسه همه پیگریها رو من باید انجام بدم چون از یک عده خوشش نمیاد نمی خواد باهاش حرف بزنه و از بقیه هم نمی دونه چه جوری باید سئوال کنه

هر چی هم می خواد من باید بهش بدم بابا همه این زونگنها لیبل داره صدباررررررررررررررررر براش توضیح دادم که هر مدرک کجاست ولی بازم....

فقط می دونید چی برام جالبه؟ اینکه از یک هفته دیگه می خواد چیکار کنه؟؟؟؟؟  تصمیم گرفتم موبایلمو خاموش کنم چون اصلا حوصله ندارم مرتب از شرکت زنگ بزنن برن توی اعصابم

خب غر غر بسه

دیروز بلاخره چیمان اتاق نی نی تموم شد فقط پرده اش مونده که چهارشنبه حاضر میشه ... لوستر اتاقش مدل پو خریدیم و اونجا یک ساعت دیواری هم بود که عکس پو بود آرمان دو تا پا رو کرد توی یک کفش که اینو هم بخریم هر چی گفتم بابا این دختره سواد ساعت خوندن ندارهااااااااااااا گوش نکرد بیشتر برای خودش خرید تا نی نی !

پرده اتاقش هم پو سفارش دادم... فکر کنم بچه ام شبیه پو بشه!!!

هر چی عروسک هم داشتم از اقصی نقاط خونه جمع کردم بردم توی اتاق نی نی ولی برای آرمان خط و نشون کشیدم که باید یا برای من عروسکهای جدید بخره یا برای نی نی که من عروسکهامو دوباره صاحب بشم

این حالت تهوع منو کشتتتتتتتتتتتتتتت

خدایا چه جوری برم جلسه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط ترنم  | 

سلام

دیروز رفتم سونوگرافی... چونکه وزنم ۲-۳ ماهه که افزایش درست و حسابی نداشته دکتر برام سونو درخواست کرده بود

دیروز بعد از ظهر با آرمان رفتیم سونو.... سونوگرافی معمولی ... آرمان خیلی دلش می خواست بریم سونوگرافی ۴ بعدی مثل دفعه پیش

می گفت می خوام ببینم اون تو داره چیکار می کنه!!!!  احتمالا فکر می کرد یا داره می رقصه یا اینکه داره فوتبال بازی می کنه!

آقای دکتر اومد و پرسید که هفته چندم هستم گفتم امروز وارد هفته ۳۳ شدم خودش هم حساب و کتاب کرد و گفت ولی بچه ات حداقل ۲ هفته جلوتر از این تاریخه!!!

منم بی آبرو داد زدم چی جوری ممکنه دکتر؟ من ماه قبلش پریود شده بودم!

دکتر هم گفت خب این نشون میده بچه ات درشته ! اینقدر آی کی یوم بالاست که عقلم به اینجا نرسیده بود

دکتر بهم گفت بیا پائینتر که مانیتور رو ببینی و آرمان هم که تا اون موقع مثل بچه مثبتها دم در وایساده بود پرید اومد پشت دکتر

دکتره هم شروع کرد به توضیح دادن که این چشم چپشه... این چشم راستشه... این دماغشه... این کلیه اشه .....

ما دو تا هم با دهن باز نگاه می کردیم ولی فقط قلبش و ستون فقراتش و مثانه و جفتشو تونستم تشخیص بدم

آخرش هم گفتم آقای دکتر جنسیتش هم میشه بگین... اونهم با دلیل و مدرک! ثابت کرد که دختره

آخه همش ترانه می گفت خوبه به دنیا بیاد یک مرتبه ببینی پسره ... هر چی هم براش خریدم رنگهای دخترونه است

وزنش هم گفت در حال حاضر ۲۸۶۰ گرم است و زمان تولد ۳۳۰۰ تا ۳۵۰۰ گرم وزن داره و چون رشدش خوب بوده احتمالا زودتر هم میشه سزارین کنم و قدش هم بالای ۵۰ سانت خواهد بود

اندازه دور شکمش مطابق با جنین ۳۶ هفته و دور سرش ۳۵ هفته است

خلاصه دخمل ما حسابی تپلیه ... خدا رو هزار بار شکر ... همش از این می ترسیدم که ریز و ضعیف باشه اونوقت تا یک کمی جون بگیره پدر من دربیاد و همش مریض بشه

ولی دکتر گفت اگه همینجوری ادامه بدم احتمالا خودم به ملکوت اعلی خواهم پیوست

اومدیم بیرون به آرمان می گم عجب بابای بی غیرتی هستی این دکتره دومین مردی بود که دخترتو ل خ ت دید میگه ولش کن دخترمو بذار راحت باشه

تخت و کمدشو هم آوردن هنوز تمیزش نکردم که وسایلشو توش بچینم فقط آرمان کمد لباساشو تمیز کرده و ۵ تا سرهمیشو آویزون کرده جوراباشو و کفش هم چیده توش و در کمد رو باز می زاره میشینه هی نگاه می کنه قربون صدقه دخترش میره

هیچی دیگه شوهر ما رسما از دست رفت با دست خودم برای خودم هوو آوردم!

----

بازم امروز برق نداریم ... یک فاز قطعه بازم با پله اومدم بالا

خطهای بیرون هم قطع شده

هوا چرا خنک نمیشه

احتمال بسیاررررررررر زیاد من تا ۱۰ مهر میام سرکار یعنی ۸ روز کاری دیگه

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط ترنم  | 

سلام

یکی به من بگه چرا این تهوع من خوب نمیشهههههههههههههههههه

شنبه صبح اومدم شرکت در رو که باز کردم دیدم به به طبق معمول برق قطع شده یک کم تو لابی نشستم دیدم نه این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست یه یا علی گفتم و پله ها رو گرفتم اومدم بالا....بالا اومدن همانا و بالا آوردن همان

خدا هم که امسال تقویمشو گم کرده با اینکه اواخر شهریوره بازم اینقدر هوا گرمه هی خودم باد زدم هی باد زدم ... تا ظهر که برق اومد دیگه دیدم الان که با آقا عزرائیل برم کافی شاپ!

جمع کردم رفتم خونه....عصر هم نوبت ویزیت دکترم بود بازم وزن اضافه نکرده بودم این بار دیگه دکتر گفت باید بری سونوگرافی

هر چند با معاینه به نظر میرسه که بچه رشدش کافی بوده ولی خودم دارم لاغر میشم چون در این موقعیت باید هر ماه حداقل دو کیلو اضافه بشم ولی در سه ماه گذشته فقط دو کیلو اضافه شدم

از بس بی اشتها هستم و خسته.....اینجا هم که اینقدر کار از گرده ام می کشن که عصر میرم خونه حس نفس کشیدن هم ندارم حالا چه برسه به آشپزی

آرمان هم ماشاالله هزار ماشاالله آخر آشپزه و فقط نیمرو یا سیب زمینی سرخ کرده به خوردم میده یا اینکه غذا از بیرون می گیره و من نمی تونم لب بزنم

خلاصه یکشنبه هم خونه استراحت کردم البته اینقدر از شرکت زنگ زدن که دیگه کم مونده بود جیغ بکشم

دیروز هم باز برق نداشتیم ....

دیروز به آقای مدیرم میگم من یکی دو هفته دیگه بیشتر سرکار نیستم بهتره کم کم به فکر جمع کردن کارهایی که دست منه باشید .... داشت سکته می کرد میگه کی میای سرکار؟

گفتم آبان رو که مطمئن باشید نمیام... چشماشو گشادددد کرده میگه داری اذیتیم می کنیااااااااااا

نمی دونم چه فکری تو سرشه انگار من قراره تا دقیقه نود بیام سرکار از شرکت برم بیمارستان و از بیمارستان هم مرخص شدم برگردم شرکت!

بهرحال اینجوری که از شواهد پیداست خبری از شش ماه مرخصی نسیت و باید پاره وقت بیام سرکار

حالا اینکه بچه رو چیکار کنم خدا می دونه

فکر کنم آخرش کارمو از دست بدم هر چند که خیلی دلم می سوزه چون این شرکت یکی از مشاورهای بزرگ است و منم سه ساله که اینجا مشغول به کارم تازه جا افتادم ولی خب اون طفل معصوم گناهی نداره به من احتیاج داره و من وظیفه دارم تا جایی که می تونم ازش مراقبت کنم

دیروز نی نی چنان ورجه ورجه می کرد که از روی لباس کاملا مشخص بود کیانا هی می خندید می گفت خاله نی نی داره موج مکزیکی میره

----

دیشب داشتیم تو خیابون راه میرفتم یک خانم و آقایی از روبرو می امدن خانمه یک نگاهی به من کرد و یک لبخند ملیح! تحویلم داد من کلی متعجب شدم و به مخم فشار آوردم که خدایا این خانمه کی بود؟ همسایه ماست؟؟؟ همسایه مامانم ایناست؟؟؟؟ که آرمان با نیش باز راهنمائیم کرد:

به شیکمت خندیدااااااااااااااااا

من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط ترنم  | 

سلام

امروز وارد هفته ۳۲ شدم ... دیگه دارم خیلی سنگین میشم هر چند که شکمم خیلی زاقارت نیست ... ولی وقتی روی زمین می خوابم یا می شینم دیگه نمی تونم بلند بشم!

ولی امان از این حالت تهوع! پس چرا تموم نمی شه؟ فکر کنم تا لحظه ای که می خوام برم برای زایمان حالت تهوع دست از سرم برنداره!!!!

امروز چند تا پاچه گرفتم ... نمی دونم کی این آدما می خوان آداب معاشرت یاد بگیرن ... نمونه آخرش :

دارم ناهار می خورم یکی از آقایون به اصطلاح فوق لیسانس اومده یواشکی پشتم و دستاشو کرده تو جیبش وایساده منو نگاه می کنه!!!! خیلی هم احساس بامزه بودن بهش دست داده

بهش می گم بفرمائید ناهار میگه ممنون...باز وایساده نگاه می کنه

بهش می گم دارم ناهار می خورم ... میگه نوش جان!

می گم یا بفرمائید بخورید یا اینکه تشریف ببرید ... میگه چرا؟ می گم خوشم نمیاد موقع غذا خوردن کسی وایسه بالا سرم و قاشقهامو بشمره

میگه یعنی برم گمشم؟! ... میگم هر جور راحتین!

بهش برمی خوره و میره!!!!

انصافا به این آدم چی باید گفت؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط ترنم  |