|
|
|
||||
|
سلام
دیروز رفتم سونوگرافی... چونکه وزنم ۲-۳ ماهه که افزایش درست و حسابی نداشته دکتر برام سونو درخواست کرده بود دیروز بعد از ظهر با آرمان رفتیم سونو.... سونوگرافی معمولی ... آرمان خیلی دلش می خواست بریم سونوگرافی ۴ بعدی مثل دفعه پیش می گفت می خوام ببینم اون تو داره چیکار می کنه!!!! آقای دکتر اومد و پرسید که هفته چندم هستم گفتم امروز وارد هفته ۳۳ شدم خودش هم حساب و کتاب کرد و گفت ولی بچه ات حداقل ۲ هفته جلوتر از این تاریخه!!! منم بی آبرو داد زدم چی جوری ممکنه دکتر؟ من ماه قبلش پریود شده بودم! دکتر هم گفت خب این نشون میده بچه ات درشته ! اینقدر آی کی یوم بالاست که عقلم به اینجا نرسیده بود دکتر بهم گفت بیا پائینتر که مانیتور رو ببینی و آرمان هم که تا اون موقع مثل بچه مثبتها دم در وایساده بود پرید اومد پشت دکتر دکتره هم شروع کرد به توضیح دادن که این چشم چپشه... این چشم راستشه... این دماغشه... این کلیه اشه ..... ما دو تا هم با دهن باز نگاه می کردیم ولی فقط قلبش و ستون فقراتش و مثانه و جفتشو تونستم تشخیص بدم آخرش هم گفتم آقای دکتر جنسیتش هم میشه بگین... اونهم با دلیل و مدرک! ثابت کرد که دختره آخه همش ترانه می گفت خوبه به دنیا بیاد یک مرتبه ببینی پسره ... هر چی هم براش خریدم رنگهای دخترونه است وزنش هم گفت در حال حاضر ۲۸۶۰ گرم است و زمان تولد ۳۳۰۰ تا ۳۵۰۰ گرم وزن داره و چون رشدش خوب بوده احتمالا زودتر هم میشه سزارین کنم و قدش هم بالای ۵۰ سانت خواهد بود اندازه دور شکمش مطابق با جنین ۳۶ هفته و دور سرش ۳۵ هفته است خلاصه دخمل ما حسابی تپلیه ولی دکتر گفت اگه همینجوری ادامه بدم احتمالا خودم به ملکوت اعلی خواهم پیوست اومدیم بیرون به آرمان می گم عجب بابای بی غیرتی هستی این دکتره دومین مردی بود که دخترتو ل خ ت دید میگه ولش کن دخترمو بذار راحت باشه تخت و کمدشو هم آوردن هنوز تمیزش نکردم که وسایلشو توش بچینم فقط آرمان کمد لباساشو تمیز کرده و ۵ تا سرهمیشو آویزون کرده جوراباشو و کفش هم چیده توش و در کمد رو باز می زاره میشینه هی نگاه می کنه قربون صدقه دخترش میره هیچی دیگه شوهر ما رسما از دست رفت ---- بازم امروز برق نداریم ... یک فاز قطعه بازم با پله اومدم بالا خطهای بیرون هم قطع شده هوا چرا خنک نمیشه احتمال بسیاررررررررر زیاد من تا ۱۰ مهر میام سرکار یعنی ۸ روز کاری دیگه
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط ترنم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
یکی به من بگه چرا این تهوع من خوب نمیشهههههههههههههههههه شنبه صبح اومدم شرکت در رو که باز کردم دیدم به به طبق معمول برق قطع شده یک کم تو لابی نشستم دیدم نه این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست یه یا علی گفتم و پله ها رو گرفتم اومدم بالا....بالا اومدن همانا و بالا آوردن همان خدا هم که امسال تقویمشو گم کرده با اینکه اواخر شهریوره بازم اینقدر هوا گرمه هی خودم باد زدم هی باد زدم ... تا ظهر که برق اومد دیگه دیدم الان که با آقا عزرائیل برم کافی شاپ! جمع کردم رفتم خونه....عصر هم نوبت ویزیت دکترم بود بازم وزن اضافه نکرده بودم این بار دیگه دکتر گفت باید بری سونوگرافی هر چند با معاینه به نظر میرسه که بچه رشدش کافی بوده ولی خودم دارم لاغر میشم چون در این موقعیت باید هر ماه حداقل دو کیلو اضافه بشم ولی در سه ماه گذشته فقط دو کیلو اضافه شدم از بس بی اشتها هستم و خسته.....اینجا هم که اینقدر کار از گرده ام می کشن که عصر میرم خونه حس نفس کشیدن هم ندارم حالا چه برسه به آشپزی آرمان هم ماشاالله هزار ماشاالله آخر آشپزه و فقط نیمرو یا سیب زمینی سرخ کرده به خوردم میده یا اینکه غذا از بیرون می گیره و من نمی تونم لب بزنم خلاصه یکشنبه هم خونه استراحت کردم البته اینقدر از شرکت زنگ زدن که دیگه کم مونده بود جیغ بکشم دیروز هم باز برق نداشتیم .... دیروز به آقای مدیرم میگم من یکی دو هفته دیگه بیشتر سرکار نیستم بهتره کم کم به فکر جمع کردن کارهایی که دست منه باشید .... داشت سکته می کرد میگه کی میای سرکار؟ گفتم آبان رو که مطمئن باشید نمیام... چشماشو گشادددد کرده میگه داری اذیتیم می کنیااااااااااا نمی دونم چه فکری تو سرشه انگار من قراره تا دقیقه نود بیام سرکار از شرکت برم بیمارستان و از بیمارستان هم مرخص شدم برگردم شرکت! بهرحال اینجوری که از شواهد پیداست خبری از شش ماه مرخصی نسیت و باید پاره وقت بیام سرکار حالا اینکه بچه رو چیکار کنم خدا می دونه فکر کنم آخرش کارمو از دست بدم هر چند که خیلی دلم می سوزه چون این شرکت یکی از مشاورهای بزرگ است و منم سه ساله که اینجا مشغول به کارم تازه جا افتادم ولی خب اون طفل معصوم گناهی نداره به من احتیاج داره و من وظیفه دارم تا جایی که می تونم ازش مراقبت کنم دیروز نی نی چنان ورجه ورجه می کرد که از روی لباس کاملا مشخص بود کیانا هی می خندید می گفت خاله نی نی داره موج مکزیکی میره ---- دیشب داشتیم تو خیابون راه میرفتم یک خانم و آقایی از روبرو می امدن خانمه یک نگاهی به من کرد و یک لبخند ملیح! تحویلم داد من کلی متعجب شدم و به مخم فشار آوردم که خدایا این خانمه کی بود؟ همسایه ماست؟؟؟ همسایه مامانم ایناست؟؟؟؟ که آرمان با نیش باز راهنمائیم کرد: به شیکمت خندیدااااااااااااااااا من
+
نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط ترنم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
امروز وارد هفته ۳۲ شدم ... دیگه دارم خیلی سنگین میشم هر چند که شکمم خیلی زاقارت نیست ... ولی وقتی روی زمین می خوابم یا می شینم دیگه نمی تونم بلند بشم! ولی امان از این حالت تهوع! پس چرا تموم نمی شه؟ فکر کنم تا لحظه ای که می خوام برم برای زایمان حالت تهوع دست از سرم برنداره!!!! امروز چند تا پاچه گرفتم ... نمی دونم کی این آدما می خوان آداب معاشرت یاد بگیرن ... نمونه آخرش : دارم ناهار می خورم یکی از آقایون به اصطلاح فوق لیسانس اومده یواشکی پشتم و دستاشو کرده تو جیبش وایساده منو نگاه می کنه!!!! خیلی هم احساس بامزه بودن بهش دست داده بهش می گم بفرمائید ناهار میگه ممنون...باز وایساده نگاه می کنه بهش می گم دارم ناهار می خورم ... میگه نوش جان! می گم یا بفرمائید بخورید یا اینکه تشریف ببرید ... میگه چرا؟ می گم خوشم نمیاد موقع غذا خوردن کسی وایسه بالا سرم و قاشقهامو بشمره میگه یعنی برم گمشم؟! ... میگم هر جور راحتین! بهش برمی خوره و میره!!!! انصافا به این آدم چی باید گفت؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط ترنم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
خب به میمنت و مبارکی تابستون هم داره تموم میشه و ماه رمضان داره میاد .... امسال هم دکتر بهم اجازه مسافرت نداد و گفت به نظر من بهتره نری.خلاصه تمام تابستون رو یا از صبح تا عصر توی شرکت کار کردم یا تو خونه نشستم و آجرها رو شمردم! دور و بریهای ما هم تا تونستن رفتن مسافرت! منم از نظر روحی خیلی بهم ریختم خیلی عصبی شدم و افسرده ... با کوچکترین تلنگر اشکم سرازیر میشه ... وضعیت جسمیم هم چندان مناسب نیست این تهوع لعنتی دست از سرم برنمیداره کم خونی ام خیلی شدید شده و فشارم هم پائیینه فعالیت زیاد نمی تونم داشته باشم دچار سرگیجه های شدید می شم.... نمی دونم طبیعیه یا نه ولی از بعد از زایمان خیلی می ترسم ... می ترسم افسردگی بعد از زایمان بگیرم از الان خودمو آماده کردم که برم دکتر اعصاب و روان! پریشب به آرمان می گم حوصله ام خیلی سر رفته این مدت هم هر چی تعطیلات بوده توی خونه تنها بودم اونم می گیه حالا یکسال نرفتی مسافرتاااااااا چقدر غر می زنی! منم بابت اینکه سالهای گذشته تمام مسافرتهامون به سواحل آنتا**لیا و جزایر قناری و جنوب فرانسه بوده کلی ازشون تشکر کردم!!!!!! --------------- این مدت روزگار چندان خوبی نداشتم با اسباب کشی ما به خونه جدید که به خونه مامانم اینا بسیار نزدیکه مشکلات من با خانواده ام و متعاقبا آرمان خیلی زیاد شده ... البته الان به ابن نتیجه رسیدم توقع من خیلی زیاده و باید من خودمو تغییر بدم ... یک ماه و نیم پیش مامان اینا و تبسم رو خونه ام دعوت کردم که نیومدن وبه بهانه اینکه من آداب معاشرت و مهمون داری بلد نیستم دعوتمو قبول نکردن و نیومدن یک هفته تمام چنان فشاری به اعصابم وارد شد که یک شب کارم به بیمارستان کشید ... بچه چنان توی شکمم وول می خورد که دکتر نمی تونست صدای قلبشو بگیره از اون موقعه اوضاع جسمیم ریخته بهم و هنوز به حالت تعادل برنگشتم .... انتظارم از اینکه خونه ام نزدیک مامانم اینا باشه چیز دیگه بود فکر می کردم بیشتر بهم سر میزنن و منم اینقدر تنهایی نمی کشم ولی زهی خیال باطل! بیشتر فکر می کنم که خانواده ام شهرستان هستن نه کوچه بغلی...اینجوری راحتترم....شبهایی که آرمان میره ماموریت تا ۱۲ شب تنها می مونم خونه ولی اونجا نمیرم باید باید باید فقط روی پای خودم باشم و بس تقریبا خریدهای نی نی رو تموم کردم خیلی سعی کردم که تا قبل از ماه رمضان خریدهام تموم بشه که ماه رمضان خرید رفتن خیلی سخته فقط تخت و کمد رو با مامان و بابا رفتیم خریدیم که پیامدش ۲-۳ روز گریه برای من بود و مثل خیلی از خریدهای عروسیم فقط خاطره بدش برام موند ... بقیه خریدهای نی نی رو من و آرمان با هم رفتیم انجام دادیم هر چند خیلی سخت بود اولین بار تا یک ساعت فقط توی بازار راه می رفتیم و هاج و واج بودیم نمی دونستیم چی باید بخریم ولی بلاخره خدا کمکم کرد و تونستم انجامش بدم دیگه حوصله نداشتم منت بکشم و خواهش و تمنا کنم که مامان بیاد و بعدش هم کوفتم کنه خلاصه از پسش براومدم تخت و کمد نی نی رو کرم و نارنجی سفارش دادم و جمعه هم یک فرش نارنجی گوگولی برای اتاقش خریدم و حالا این هفته هم باید پرده و لوستر اتاقشو بخریم من در خرید کردن خیلی وابسته به مامانم بودم و هیچوقت نمی تونستم بدون نظر اون یا تبسم ( خواهر بزرگم) چیزی بخرم ولی تا حدی موقع خرید عروسیم و بیشتر موقع خرید وسائل نی نی فهمیدم که باید روی پای خودم باشم و نمیشه روی مامان حساب باز کرد دیگه دارم به خودم می قبولونم که ازش توقع نداشته باشم هر کاری برام کرد دستش درد نکنه اگه هم نکرد حتما دلش نخواسته به زور که نمی شه...اگه خونه ام اومد قدمش روی چشم تا جایی که بتونم ازش پذیرایی می کنم اگه هم نیومد سرش سلامت نمی گم دوستم نداره و یا اینکه من دوسش ندارم.... ولی مدل دوست داشتنش اینه...دیگه سعی می کنم خودمو با تبسم مقایسه نکنم .... موقع خرید سیسمونی تبسم مامان خیلی از خودش مایه گذاشت و هر روز توی بازار بود با ذوق و شوق براش خرید می کرد .... اوایل هضم این بی اعتنایی مامان برام خیلی سخت بود چون اون روزها رو دیده بودم ولی به این نتیجه رسیدم که که نه من براش تبسم هستم و نه اینکه بچه من اولین نوه اش است که براش اینقدر ذوق و شوق داشته باشه البته نمی گم بچه منو دوست نخواهد داشت ولی اینقدر به دنیا اومدنش اینقدر اتفاق مهمی براش نیست که بخواد برای خرید سیسمونی وقت بذاره.... دیگه دارم به خودم یاد میدم که در هیچ موردی و تحت هیچ شرایطی روی کمکش حساب باز نکنم با وجود اینکه الان فقط یک کوچه با هم فاصله داریم و از خونه ما تا خونه مامانم پیاده فقط چند دقیقه راه است ولی دیگه توقع ندارم بهم سر بزنه کما اینکه در طول این دو ماه و نیم فقط دو تا نیم ساعت اونهم مجبور شده که اومده خونه ما... یکبار که شدیدا مریض شده بودم و یکبار هم به زور بچه های تبسم اومد که لباسایی که برای نی نی خریده بودم رو ببینه ! همین. حتی توقع ندارم بعد از زایمانم کمکم کنه...نمی گم نمی کنه ولی دارم خودمو آماده می کنم که اون موقع انتظار هر برخوردی رو داشته باشم که بیش از این اعصابم متشنج نشه.... شرکت هم بهم گفتن که نمی شه شش ماه مرخصی داشته باشی...رئیسم نظرش اینکه در طول اون شش ماه پاره وقت بیام سرکار وگرنه..... الان قولی بهشون ندادم می دونم برای خودم هم خیلی سخته که شش ماه توی خونه باشم ولی می دونم که اگه مامان بچه های تبسم رو بزرگ کرد و اونها رنگ مهد کودک هم ندیدن دلیلی نداره این لطف رو در حق من هم بکنه که روزی ۲-۳ ساعت هم شده بچه منو نگه داره که من کارمو از دست ندم از الان مبنا رو به این گذاشتم که کارمو از دست میدم و دارم خودمو آماده می کنم که حداقل تا ۸-۹ ماه بعد از به دنیا اومدن نی نی خونه نشین بشم تا بشه بزارمش مهد من دارم سعی می کنم با این قضیه خودمو سازگار کنم ولی فقط یک چیزی خیلی ناراحتم می کنه اونهم اینکه آرمان خیلی در مقابل خانواده ام داره جبهه می گیره ... می دونم که رفتار اونها باعث این واکنش شده ولی شنیدن اینکه آرمان بهم بگه از طرف خانواده ات طرد شدی برام خیلی سنگینه هر چند واقعیته هیچ وقت دلم نمی خواد بیش از یک بچه داشته باشم چون هیچ آدمی رو ندیدم که بتونه عدالت رو بین بچه هاش برقرار کنه فقط از خدا می خوام من بتونم مادر خوبی برای دخترم باشم و هیچوقت نزارم کمبودهای عاطفی رو که خودم داشتم بچه ام هم داشته باشه حسابی وراجی کردم و غر غر ... ولی جایی غیر اینجا ندارم برای این حرفا ... چه سخته که بین یک لشکر آدم باشی و بازم احساس تنهایی بکنی ... خدا رو شکر که اینجا رو دارم و دوستامو که حوصله می کنن و درد دلامو می خونن ------------- در مورد اسم نی نی هم من همچنان می گم آمی تیس (همسر کوروش کبیر و یک نوع یاقوت کمیاب) و آرمان میگه آوین ( یک اسم کردی است که به فارسی زلال و پاک معنی میده و به کردی یعنی عشق) البته اکثریت با آرمان موافق هستن فکر کنم آخرش زور آرمان به من بچربه
+
نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط ترنم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
من ترنم هستم. قبلا در پرشین بلاگ می نوشتم تا اینکه انقلاب شد و مجبور به اسباب کشی شدم و اومدم اینجا. می خوام در اولین پست کمی از خودم بنویسم که دوستای جدیدیم بهتر منو بشناسن. من ترنم متولد ۱۰/۴/۱۳۵۵و کارشناس ابزار دقیق هستم و در یک شرکت نیمه دولتی کار می کنم و معاون مدیر گروه ابزار دقیق هستم! من باردار هستم و الان هفته ۳۱ رو دارم پشت سر می زارم. یک دخمل تو راه دارم که قراره ۱-۱۰ آبان به دنیا بیاد. در طول مدت یکسالی که شروع به وبلاگ نویسی کردم دوستای بسیار خوبی پیدا کردم. هر چند که هیچ کدومشون رو تا بحال ندیدم و فقط با چند نفرشون تلفنی صحبت می کنم و احساس بسیار خوبی نسبت بهشون دارم و امیدوارم اینجا هم دوستای جدیدی پیدا کنم در حال حاضر بهترین هدیه ای برای من چند روز مرخصی است که بهم نمی دن سعی می کنم کم کم آرشیومو به اینجا منتقل کنم. فعلا
+
نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط ترنم
|
|
|||||
|
|||||