|
|
|
||||
|
بعدا نوشتیم :
سلام بچه ها . طبق آخرین اخبار واصله از ترنم ، قرار سزارین روز یکشنبه ۶ آبان گذاشته شده است و فعلا ترنم در حال استراحت می باشد . (زهرا) ********************************************************************** سلام من ترنم هستم...ترنم با یک شکم بسی گنده! زهرای عزیزم به من میگن آدم بی چشم رو دیگه! القصه... من قرار بود تا ۱۰ مهر برم سرکار که دل هیچ کدومتون نخواد چنان سرمایی خوردم که اون هفته به زور ۹ مهر رو رفتم سرکار و با کلی چنگ اعصاب و کل کل با مدیرم موفق شدم مرخصی بگیرم! با وجود اینکه از چندین هفته قبلش بهش گفته بودم من تا کی می تونم بیام سرکار ولی فکر می کرد دارم شوخی می کنم روز آخر با دل درد شدید و گلو درد و تب منو کشید تا شرکت تا کاری که قرار بود تمومش کنم ظهر در حال مرگ بودم هر چی باهاش چونه زدم می گفت چند روز دیگه هم بیا کار داریم! خلاصه با دلخوری تمام برگه مرخصی مو امضا کرد و منم با بچه های شرکت خداحافظی کردم و اومدم خونه و به مدت یک هفته افتادم توی رختخواب! تا آخر مهر ماه رو مرخصی استحقاقی هامو گرفتم و قراره از اول آبان مرخصی زایمانمو رو بگیرم هر چند که جناب مدیرم انتظار داره من اگه امروز زایمان کردم فردا صبح اول وقت تو شرکت آماده به خدمت باشم! به همین دلیل هم برام پیغام داده که طبیعی زایمان کنم خیلی بهتره!!!!!!!!!!!!!!! در طول این مدت هم دختر ما هی تصمیم میگیره بیاد و من به زورررررررررر نگهش داشتم! چهارشنبه گذشته که رفتم دکتر دل درد و کمر درد شدید داشتم و انقباضات شکمم هم شروع شده بود دکتر تا معاینه ام کرد گفت تو تا شنبه هم اگه دوام بیاری خیلی خوبه ولی الان موقعش نیست برو خونه و فقط استراحت کن ... راه نرو از پله بالا و پائین نرو و سعی کن بیشتر به پهلوی چپت بخوابی چون سمت راستت انقباضش بیشتره شنبه بیا بیمارستان که ببینمت خلاصه تا شنبه فقط استراحت کردم و بهتر شدم ولی شنبه احساس می کردم اطلا تکون نمی خوره چون در حالت معمول اینقدر وول می خوره که کلافه میشم خیلی ترسیدم رفتم بیمارستان دو ساعتی نگهم داشتن تا بلاخره خانم از خواب بیدار شده و لگد پرونیشو شروع کرد... هنوز دکتر نگران ریه بچه است بهم گفت همچنان در استراحت باش که اگه بتونی ۳۸ هفته رو کامل کنی خیالمون از بابت ریه اش راحت میشه و همچنین احتمال زردی گرفتنش هم کم میشه... من از شنبه خونه مامانم بودم چون آرمان صبح میره و شب میاد و تنها موندنم اصلا به صلاح نبود دیشب دیگه به زور اومدم خونه خودم هر چند که همین چند دقیقه پیاده روی باعث شد که وقتی رسیدم سر کوچه از شدت درد گوله گوله اشک بریزم! احتمالا امروز و فردا (جمعه) رو اگه سر از بیمارستان در نیارم خونه خودم هستم که از شنبه برم خونه مامانم... یکشنبه نوبت ویزیتم است و احتمال بسیار زیاد سه شنبه یا چهارشنبه دیگه نی نی تشریف فرما خواهند شد روحیه ام هم بسیاررررررر خسته است چون هیچ جا نمی تونم برم و این انتظار توام با درد هم کلافه کننده شده... راستش یک کمی هم استرس دارم استرس اتاق عمل ... استرس دردهای بعدش ... و از همه مهمتر استرس سالم و سلامت بودن بچه و اینکه از پس بچه داری برمیام یا نه احساس می کنم که حسابی قاطی کردم فکر نمی کنم دیگه بتونم کانکت بشم و اینجا رو می سپرم به زهرای گلم که قراره زحمت اطلاع رسانی رو بکشه ... متاسفانه چون درد دارم نمی تونم زیاد بشینم و به وبلاگاتون سر بزنم دلم برای همتون تنگ شده برام دعا کنید تا بعد
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط ترنم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام . من زهرا مامان یاسین و دانیال هستم . يکي از دوستان ترنم . قبل از هر چيز به اطلاع کليه دوستان مي رسونم که بنده وقتي با کلي خواهش و التماسهاي غير مستقيم از همون نوعي که با دست پس مي زنن و با پا پيش مي کشن از طرف ترنم روبرو شدم ، حاضر شدم که دخمل کوچولوي ترنم رو در صدر ليست کانديداها براي عروس آينده ام قرار بدم حالا يا براي ياسين که خوشگل و نمکي تره و عزیز دردرونه اس و يا براي دانيال که تپل تر و سفيد تر و ته تغاریه (انشاالله ) و البته همون طور که می دونید ترنم حق ویژه ای گردنش داره .(کامنتشو که یادتون می یاد؟)حالا انتخاب با عروس خانومه . به همين دليل چون من مادرشوهرم و ترنم ازم حساب مي بره و بالاخره گوشت دخترش لاي دندون منه قرار شده که من خبر تولد عروس خانمم رو به شما بدم . اما اين دخمل کوچولو مثل اينکه زيادي نازش خريدار داره و رو همين حساب تصميم گرفته که حسابي برامون ناز کنه و با صد خواهش و التماس قدم روي چشم ما بذاره . باشه خانومي . حالا که اينطوره ما منتظر مي مونيم . حالا که اومدم و نوشتم بذار کمي از اوضاع و احوال مامان خانومي براتون بگم . راستش چند روز پيش با ترنم تماس گرفتم و فهميدم که دل درد و کمر درداي آخر بارداريش که البته عادي هم هست شروع شده . دکترش بهش گفته بود که شنبه يعني روز عيد فطر وقت مناسبيه براي به دنيا اومدن بچه (البته طي عمل سزارين) . اما ديشب ترنم بهم خبر داد که دکترش گفته بايد سعي خودشو بکنه که يک هفته ديگه رو هم تحمل کنه و اينطوري براي بچه بهتره . فعلا هم ترنم خونه مامانش داره استراحت مي کنه و ني ني گولو هم مشغول خداحافظي با فرشته ها و حوريه ها و ني ني هاي اون دنيا و بستن بار و بنديلش و چمدوناش . به محض رسيدن اخبار جديد شما رو در جريان خواهم گذاشت . فعلا خدانگهدار .
+
نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386ساعت 9:2 قبل از ظهر توسط ترنم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
دیروز کلی نوشتم طبق معمول این چند روز برق قطع شد و همه چیز به باد فنا رفت! امروز هم آقای مدیر تشریف بردن اهواز بازم شر هر چی جلسه است انداخته گردن من ایها الناس من فقط یک هفته دیگه سرکار هستم چرا من باید برم جلسه؟ آخه دیگه جلسه رفتن من چه فایده ای داره؟ بقیه همکاران عزیز نشستن اینجا سوت میزنن اونوقت من با این شکم که وقتی میرم تو اتاق کنفرانس اول نی نی وارد میشه باید با یک مشت مدیر زبون نفهم برم جلسه! اونهم با یک عالمه آقای نامحرم .... این جماعت اصلا به فکر اسلام نیستن دیگه خیلی خسته ام فقط دلم می خواد این یک هفته هم بگذره از دست این جماعت کلافه شدم اصلا موضعیت منو درک نمی کنن ... دیگه نشستن اونهم به این مدت طولانی اذیتم می کنه ولی کی می فهمه انگار نه انگار بازم هر روز کلیییییییی کار رو سرم می ریزه و باید انجام بدم یکی از همکارام که کاملا نقش دکور رو بازی می کنه اون یکی هم هر کاری که می خواد بکنه از من می پرسه دیگه بعضی وقتها دلم می خواد از دستش جیغ بزنم همه نامه هاشو من باید بنویسم چون نمی ونم چه جوری باید بنویسه هر چی هم می خواد من باید بهش بدم بابا همه این زونگنها لیبل داره صدباررررررررررررررررر براش توضیح دادم که هر مدرک کجاست ولی بازم.... فقط می دونید چی برام جالبه؟ اینکه از یک هفته دیگه می خواد چیکار کنه؟؟؟؟؟ خب غر غر بسه دیروز بلاخره چیمان اتاق نی نی تموم شد فقط پرده اش مونده که چهارشنبه حاضر میشه ... لوستر اتاقش مدل پو خریدیم و اونجا یک ساعت دیواری هم بود که عکس پو بود آرمان دو تا پا رو کرد توی یک کفش که اینو هم بخریم هر چی گفتم بابا این دختره سواد ساعت خوندن ندارهااااااااااااا گوش نکرد بیشتر برای خودش خرید تا نی نی ! پرده اتاقش هم پو سفارش دادم... فکر کنم بچه ام شبیه پو بشه!!! هر چی عروسک هم داشتم از اقصی نقاط خونه جمع کردم بردم توی اتاق نی نی ولی برای آرمان خط و نشون کشیدم که باید یا برای من عروسکهای جدید بخره یا برای نی نی که من عروسکهامو دوباره صاحب بشم این حالت تهوع منو کشتتتتتتتتتتتتتتت خدایا چه جوری برم جلسه؟
+
نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط ترنم
|
|
|||||
|
|||||