|
|
|
||||
|
سلام من ترنم هستم! نمی دونم کسی منو یادش هست یا نه؟ دقیقا 94 روز پیش آوین به دنیا اومد. زندگی ما بعد از به دنیا اومدن آوین خیلی تغییر کرده من حسابی قاطی کردم...تقریبا یک هفته بعد از زایمانم حالتهای افسردگیم شروع شد و همچنان گریبان گیرم است و روز به روز حالمو بدتر می کنه مجبور شدم برم پیش روانپزشک ... احساس می کنم تا تیمارستان فقط یک قدم فاصله دارم! با وجودی که خودم می خواستم بچه دار بشم و چند ماهی مصرانه تحت درمان بودم و وقتی فهمیدم باردار شدم کلی شاکر بودم الان پر شدم از احساسات ضد و نقیض روزی صد بار میگم چه غلطی کردم ... ولی وقتی که به صورتش نگاه می کنم دلم می خواد درسته بخورمش روابطم با آرمان خیلی بحرانی شده دائما به جدائی فکر می کنم ... این مدت هم آرمان کارهای اداریش خیلی زیاد شده و خودشو در کار غرق کرده یا شرکته یا ماموریت وقتی هم که خونه است به زور چند تا جمله از روی اجبار باهاش حرف می زنم فقط دلم یک کنج خلوت می خواد فقط دلم می خواد آوین بخوابه و من راحت بشینم فکر کنم ... به روزهای مجردیم ... به اتاقم ... به شبهایی که تا دیر وقت بیدار می موندم و یادگار دوست شهرام ناظری گوش می دادم ... به صبحهای زودی که بعد از نماز آتش در نیستان گوش می کردم و کلی انرژی می گرفتم ... به زمانهایی که خونه تنها بودم یاد ایام شجریان رو میذاشتم و صداشو تا جایی که می تونستم می بردم بالا ... به صرفه جویی هام که بتونم پس انداز کنم و کامپیوترمو ارتقا بدم فقط تو فکرم حوصله هیچ کسو ندارم ... موبایلم همیشه روی سایلنت است از 10 تا تلفن یکیشو جواب نمی دم ... به طرز وحشتناکی خسته ام ... من که اگه هر روز دوش نمی گرفتم شب خوابم نمی برد حالا هفته به هفته از روی اجبار حموم می کنم ... حتی حوصله ندارم صبح که بیدار میشم صورتمو بشورم ... گاهی چند روز یک بار هم موهامو شونه نمی کنم از عید امسال که از مسافرت برگشتیم هیچ جا نرفتم فقط صح رفتم شرکت برگشتم خونه کلی استرس داشتم تا خونه خریدیم بعدش استرس اینکه می تونیم با قیمت مناسب خونه برای اجاره پیدا کنیم یا نه؟ با اون وضعیت اسباب کشی ... تنهایی وسائل خونه رو بسته بندی کردم ... بعدش هم که یک مدت با خانواده ام درگیر بودم که مثل سگ پشیمون شده بودم چرا نزدیک اونها خونه اجاره کردم فشارهای کاری تو شرکت و از همه بدتر بیست روز آخر بارداریم که خیلی بهم سخت گذشت و از همون موقع تقریبا توی خونه زندانی شدم حتی توی تهران هم جایی نرفتم در طول این یازده ماه فقط دو بار رفتم خونه تبسم و یک روز ظهر هم خونه دائیم! هر بار هم به آرمان می گم حتی یک روزه هم که شده جایی بریم میگه کار دارم نمی تونم مرخصی بگیرم هنوز احساس می کنم توی شوک هستم هنوز بودن آوین رو باور ندارم ... دلم می خواد چشم باز کنم ببینم همش خواب بوده ... اصلا آرامش ندارم ... دچار ترس و توهم شدم ... تنها نمی تونم بمونم احساس می کنم کسی تو خونه است ... از آئینه می ترسم ... از اینکه چند دقیقه آوین رو تنها بذارم می ترسم ... حتی نمی تونم برم دستشوئی همش می ترسم اگه چند دقیقه جلوی چشمم نباشه یکی می بردتش از بعد از زایمان تقریبا هر روز خونه مامانم هستم از بس که توی خونه خودم می ترسم این مدت هم که با این همه برف و سرما شنبه می رفتم خونه مامانم تا چهارشنبه عصر برمی گشتم خونه ... خیلی برام سخته که از 7 صبح تا 8 ش با این بچه کوچولو توی خونه ای که اصلا آرامش ندارم تنها بمونم امروز دیگه تصمیم گرفتم خونه خودم باشم حالا ببینم تا کی می تونم طاقت بیارم از اینکه هر روز هم خونه مامانم باشم خجالت می کشم هر چند که اونجا مثل یک کلفت کار می کنم و دیگه اینقدر کارهای خونه وظیفه من شده که مامان حتی یک دستت درد نکنه خشک و خالی هم بهم نمی گه خیلی از آرمان دور شدم خودم می دونم که اصلا بهش روی خوش نشون نمی دم ولی منم خیلی خسته ام و اون منو درک نمی کنه نمی دونم چیکار کنم ... روانپزشم بهم گفت تو احتیاج به دارو داری ولی چون شیر میدی نمی تونی دارو مصرف کنی باید با روان درمانی معالجه بشی شرکت هم اعصابمو داغون کرده ... 5 روز بعد از زایمانم مدیرم زنگ زده میگه کی میای سرکار! الان هم مجبور شدم کار بیارم خونه انجام بدم ببرم تحویل بدم و قرار شده هفته ای دو روز 3-4 ساعت برم شرکت نمی دونم آوین رو چیکار کنم یکی از درگیریهی فکریم هم همینه ... اردیبهشت باید برگردم سرکار ولی نمی دونم آوین رو چیکار کنم ... مامانم که نگه نمی داره ... ترانه این ترم درسش تموم میشه میگه من نگه می دارم ولی مامان قبول نمی کنه ... دلم نمیاد بچه 6 ماهه رو بذارم مهد ... به مامان گفتم فقط تا یک سالگیش کمکم کن بعدش خیالم راحتتر ه می تونم بذارمش مهد ... فعلا که قبول نکرده ... بهش گفتم پرستار بگیرم بیاد خونه شما هم آوین رو نگه داره هم کار خونه رو می کنه قبول نکرد نمی تونم بچه کوچیک رو با پرستار توی خونه خودم تنها بذارم ... گاهی فکر می کنم یک سال نرم سرکار بمونم خونه تا بعدش با خیال راحت تر آوین رو بذارم مهد خودم هم برم سرکار ولی چیزی که واضحه که اولا کارمو که از دست میدم و نمی دونم بتونم یک سال توی خونه بمونم یا نه؟ من سابقه افسردگی داشتم بعد از ازدواجم تا یک مدت خیلی حالم خراب بود و افسردگی بعد از زایمان هم مزید بر علت شده دیگه نتونستم خودم جمع و جور کنم اینه نتیجه یک ازدواج تحمیلی! به شدت احساس می کنم دلم برای خودم تنگ شده پ.ن خواهش می کنم برام وعظه نکنید و نصیحتم نکنید بهتون اطمینان می دم که به اندازه کافی داغون هستم نیازی به زحمت شما نیست! فقط برام دعا کنید
+
نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط ترنم
|
|
|||||
|
|||||