تبليغاتX
خاطرات زندگی من و همسرم - 27/6/86
سلام

یکی به من بگه چرا این تهوع من خوب نمیشهههههههههههههههههه

شنبه صبح اومدم شرکت در رو که باز کردم دیدم به به طبق معمول برق قطع شده یک کم تو لابی نشستم دیدم نه این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست یه یا علی گفتم و پله ها رو گرفتم اومدم بالا....بالا اومدن همانا و بالا آوردن همان

خدا هم که امسال تقویمشو گم کرده با اینکه اواخر شهریوره بازم اینقدر هوا گرمه هی خودم باد زدم هی باد زدم ... تا ظهر که برق اومد دیگه دیدم الان که با آقا عزرائیل برم کافی شاپ!

جمع کردم رفتم خونه....عصر هم نوبت ویزیت دکترم بود بازم وزن اضافه نکرده بودم این بار دیگه دکتر گفت باید بری سونوگرافی

هر چند با معاینه به نظر میرسه که بچه رشدش کافی بوده ولی خودم دارم لاغر میشم چون در این موقعیت باید هر ماه حداقل دو کیلو اضافه بشم ولی در سه ماه گذشته فقط دو کیلو اضافه شدم

از بس بی اشتها هستم و خسته.....اینجا هم که اینقدر کار از گرده ام می کشن که عصر میرم خونه حس نفس کشیدن هم ندارم حالا چه برسه به آشپزی

آرمان هم ماشاالله هزار ماشاالله آخر آشپزه و فقط نیمرو یا سیب زمینی سرخ کرده به خوردم میده یا اینکه غذا از بیرون می گیره و من نمی تونم لب بزنم

خلاصه یکشنبه هم خونه استراحت کردم البته اینقدر از شرکت زنگ زدن که دیگه کم مونده بود جیغ بکشم

دیروز هم باز برق نداشتیم ....

دیروز به آقای مدیرم میگم من یکی دو هفته دیگه بیشتر سرکار نیستم بهتره کم کم به فکر جمع کردن کارهایی که دست منه باشید .... داشت سکته می کرد میگه کی میای سرکار؟

گفتم آبان رو که مطمئن باشید نمیام... چشماشو گشادددد کرده میگه داری اذیتیم می کنیااااااااااا

نمی دونم چه فکری تو سرشه انگار من قراره تا دقیقه نود بیام سرکار از شرکت برم بیمارستان و از بیمارستان هم مرخص شدم برگردم شرکت!

بهرحال اینجوری که از شواهد پیداست خبری از شش ماه مرخصی نسیت و باید پاره وقت بیام سرکار

حالا اینکه بچه رو چیکار کنم خدا می دونه

فکر کنم آخرش کارمو از دست بدم هر چند که خیلی دلم می سوزه چون این شرکت یکی از مشاورهای بزرگ است و منم سه ساله که اینجا مشغول به کارم تازه جا افتادم ولی خب اون طفل معصوم گناهی نداره به من احتیاج داره و من وظیفه دارم تا جایی که می تونم ازش مراقبت کنم

دیروز نی نی چنان ورجه ورجه می کرد که از روی لباس کاملا مشخص بود کیانا هی می خندید می گفت خاله نی نی داره موج مکزیکی میره

----

دیشب داشتیم تو خیابون راه میرفتم یک خانم و آقایی از روبرو می امدن خانمه یک نگاهی به من کرد و یک لبخند ملیح! تحویلم داد من کلی متعجب شدم و به مخم فشار آوردم که خدایا این خانمه کی بود؟ همسایه ماست؟؟؟ همسایه مامانم ایناست؟؟؟؟ که آرمان با نیش باز راهنمائیم کرد:

به شیکمت خندیدااااااااااااااااا

من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط ترنم  |